73*..یـکیــ شبیـــهــ تـــو ..یکیــ شبـیــهــ منـــ...:( | بلاگ

73*..یـکیــ شبیـــهــ تـــو ..یکیــ شبـیــهــ منـــ...:(

تعرفه تبلیغات در سایت
 میگن یه چند وقتیه توی خیابون پائین خونه مون،

 یکی شبیه تو پرسه میزنه و سیگار میکشه نخ به نخ...


 میگن گردنبندشو میگیره تو مشتش

 و توو سکوت خیره میشه

 به ته سیگارای افتاده تو برف جلوی پاش...


 میگن شال و کلاه سرمه ای کهنه اش

 خیلی شبیه اونیه که یه پائیز من بافتم برات...


 میگن مچاله میشه توو خودش و نفسش میگیره هی...


 میگن موهاشو از ته تراشیده

 اما باز سفیدی موهاش از ته ریشش معلومه...


 میگن عکسای یکی شبیه من به در و دیوار اتاقشه تازگیا...


 میگن شبا از تو اتاقش فقط صدای فروغی میاد و هق هق...


 میگن گاهی وقتا میره تنهائی میشینه

 توو کافه ی همیشگیمونو دوتا قهوه سفارش میده

 و اونقدری خیره میشه به صندلی خالی جلوش

 که از دهن میفتن اسپرسوهای تلخ سفارشش...


 میگن دیوونه شده یکی شبیه تو...


 عطر زنونه میخره و گاهی یواشکی بو میکنه

 و یه نفس عمیق میکشه‌‌ و اونقدری نفسشو

 نگه میداره که به خس خس و سرفه میفته...

 میگن توی پیاده رو، زیر بارون بلند بلند،

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 میخونه و هق میزنه...


 میگن حساسیت فصلی گرفته، همیشه ی خدا قرمزه چشماش...


 میگن رنگ آبی دیوونه ترش میکنه

 خودکار آبیاش همه شدن مشکی...

 میگن با سکوتش کلافه کرده دور و بریاشو...


 میگن یهو وسط گریه هاش میخنده،

 وسط خنده هاش میفته به هق هق...


 میگن یه وقتایی ساعت ها میشینه یه گوشه

 و خیره میشه به صفحه ی خاموش گوشیش، انگار که منتظره...

 میگن تنها رنگ توو دنیاش،

 رنگ وارنگی قرصای ریز و درشتشه...رنگ آرامبخشاشه!


 میگن شبا یه شال آبی مثل همونی که من جا گذاشته بودم پیش تورو

 بغل میگیره و تا صبح بیداره ولی کابوس میبینه...

...
 این روزا خیلی چیزا میگن از یه غریبه شبیه تو...


 از یه دیوونه که پشیمونه از سکوتش...


 از یه جوون که یه شبه پیر شده انگار...


 از تو میگن و من نه انگار که میشنوم...


  نمیشه به روم بیارم 

 نفس تنگی گرفتنامو موقع شنیدن اسمت...


 نه انگار که میشناسمت...


 نه انگار یکی شبیه من خیلی منتظر یه جمله ی دو کلمه ای از تو بود


 نه انگار انقدر یکی شبیه تو سکوت کرد که دیر شد...


 از گریه های تو میگن و من حتی نمیتونم بغض کنم...

 فقط توو سکوت خیره میشم

 به برق تعهد یه حلقه توو انگشت دوم دست چپم...

 فقط لبخند میزنم

 به مرد اجباری رو به روم که شبیه تو نیست اصلا...

 که انتخاب من نیست...

 که اجبار بی تو بودن هامه...

 دیگه خیلی دیره برای این حرفا...

 من که تورو یادم نیست ولی این شبا یه زنِ غریبه شبیه من

 توو بغل مردش که خوابیده،

به یاد یه دیوونه که شبیه توعه

                                                    تا صبح گریه میکنه...

همه چیزم

شده و 

هیچ مرا

یادش نیست..!

:(

[ دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ ] [ 5:19 ] [ ✘ یـکــ تکــه تنــهــایـی.. ✘ ] [ ]

شبیه,شبیه,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 17:36